تبلیغات
علم - جلال آل احمد
چهارشنبه 14 مهر 1389

جلال آل احمد

   نوشته شده توسط: علی همایونی    

جلال آل احمد در یازدهم آذر سال ۱۳۰۲ در محله قدیمی سیدنصرالدین تهران چشم به جهان گشود. وی در خانواده ای روحانی پرورش یافت و به گفته خودش «در نوعی رفاه اشرافی روحانیت» بزرگ شده است. وی اصالتاً از اهالی اورازان طالقان است ولی در تهران رشد و پرورش یافت.زندگی جلال جمع اضداد است، در برهه ای توده ای می شود، در برهه ای ملی گرا در برهه ای دست از همه اینها می شوید و در حقیقت خود را پیدا می كند. برهه های زندگی جلال به گونه ای است كه در شرح ماوقع آن می توان چند نفر و چند چهره را در یك كالبد دید. تهران برای جلال، خاصه در آن روزهای پرالتهاب تاریخ ایران، محلی مناسب برای رشد و نمو بود، به گونه ای كه جلال می توانست هم سیاسی باشد، هم نویسنده، هم مسئول حزب و... همه اینها سبب شد تا جلال با توجه به آمیختگی تفكرات متفاوت از ویژگی ای برخوردار شود كه در آن زمان كمتر نویسنده ای را می توان چون او یافت. جلال در سال ۱۳۲۲، در حالی كه روزها را در بازار به كارهایی مثل سیم كشی و چرم فروشی و ساعت سازی می گذراند، دیپلم خود را گرفت. وی در «شرح احوالات» خود می نویسد:« در خانواده ای روحانی (مسلمان- شیعه) بر آمده ام. پدر و برادر بزرگ و یكی از شوهر خواهرهام در مسند روحانیت مردند. حالا برادرزاده ای و یك شوهر خواهر دیگر روحانی اند. و این تازه اول عشق است. كه الباقی خانواده هم مذهبی اند. با تك و توك استثنایی... دبستان را كه تمام كردم (پدرم) دیگر نگذاشت درس بخوانم كه:«برو بازار كار كن»... من بازار رفتم. اما دارالفنون هم كلاسهای شبانه باز كرده بود كه پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها كار، ساعت سازی، بعد سیم كشی برق ... و شبها درس... دبیرستان را تمام كردم.... همین جوریها دبیرستان تمام شد. و توشیح «دیپلمه» آمد زیر جرگه وجودم- درسال ۱۳۲۲- یعنی كه زمان جنگ... به این ترتیب جوانی با انگشتری عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیك به یك متر و هشتاد، از آن محیط مذهبی تحویل داده می شود به بلبشوی زمان جنگ دوم بین الملل كه برای ما كشتار را نداشت و خرابی و بمباران را، اما قحطی را داشت و تیفوس را و هرج و مرج را و حضور آزاردهنده قوای اشغال كننده را...» در واقع همین بلبشوی جنگ به نوعی نقش مهمی در تاریخ ایران در دهه ۲۰ را بازی می كند. جلال هم در این زمان با آنكه بیست سال بیشتر ندارد از التهابات و جریانات عصر خود دور نمی ماند و اتفاقاً وارد معركه ای می شود كه در سرنوشت آتی او نقش مهمی را ایفا می كند. وی می نویسد: «جنگ كه تمام شد دانشكده ادبیات (دانشسرای عالی)را تمام كرده بودم. ۱۳۲۵ و معلم شدم. ۱۳۲۶ . در حالی كه از خانواده بریده بودم و با یك كراوات و یكدست لباس نیمدار آمریكایی كه خدا عالم است از تن كدام سرباز به جبهه رونده ای كنده بودند تا من بتوانم پای شمس العماره به ۸۰ تومان بخرمش. سه سالی بود كه عضو حزب توده بودم. سالهای آخر دبیرستان با حرف و سخنهای احمد كسروی آشنا شدم و مجله پیمان و بعد «مرد امروز» و تفریحات شب و بعد مجله «دنیا» و مطبوعات حزب توده.... من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالای پس قلعه و كلك چال مناظره و مجادله داشتیم... در حزب توده در عرض چهارسال از صورت یك عضو ساده به عضویت كمیته حزب تهران رسیدم و نمایندگی كنگره و از این مدت دو سالش را مدام قلم زدم...»

یكی از ویژگیهای جلال قلم زدن و نوشتن مداوم او بود، حال در هر سلك و مسلك و با هر تفكری؛ چه توده ای، چه ملی و چه مردمی و چه مسلمان. در هر صورت جلال قلم را با خود داشت و اگر قلم نبود شاید جلال نه اسمی داشت و نه رسمی. حتی می توان گفت با توجه به نوشته های خود جلال و حرف و حدیثهایی كه از خود در كتابهای مختلفش نوشته است، قلم جلال پیشقراول خود جلال بود، داستانهایش و سبك نوشتاری روزنامه ای او با تمام ویژگی هایش آینه تمام نمای جلال بودند. جلال اولین داستان كوتاه خود را در سن ۲۲ سالگی یعنی سال ۱۳۲۴ نوشت و آن هم در مجله «سخن» كه مرحوم پرویز ناتل خانلری آن را منتشر می كرد و به نام زیارت چاپ شد. مرحوم خانلری در این زمینه می گوید: ... «زیارت» را جلال آل احمد با پست فرستاده بود. من گرفتم و خواندم و به نظرم آمد كه خوب است. دادم هدایت خواند، او هم تصدیق كرد. وقتی كه چاپ شد سروكله آل احمد پیدا شد. دیدم همان شاگرد ماست در دانشكده. خودش به عنوان گله می گفت كه «زیارت» را داده است به یكی از استادان دانشكده كه بخواند. استاد گفته بود كه چرت و پرت نگو، درس ات را بخوان، كه به كلی توی ذوقش خورده بود، اما وقتی كه چاپ شد آل احمد خوشحال شد.»

جلال می گوید:« اولین قصه ام در «سخن» آمد. شماره نوروز ۲۴. كه آن وقت ها زیر سایه صادق هدایت منتشر می شد و ناچار همه جماعت ایشان گرایش به چپ داشتند و در اسفند همین سال «دید و بازدید» را منتشر كردم...»

آشنایی جلال با هدایت و مجموعه ای كه در مجله «سخن» بودند سبب شد كه وی در جرگه نویسندگان آن عصر دربیاید و علاوه بر كار تحریری و نوشتن داستانها به كار سیاسی نیز بپردازد. برادر جلال، شمس آ ل احمد در كتاب از «چشم برادر» می نویسد:« جلال با زبانهای عربی و فرانسه آشنا بود. نویسنده ای جوان و شناخته شده بود كه در خطابه و سخنرانی دهان گرمی داشت...» در واقع همین توانایی ها سبب شد كه او در حزب توده رشد و ترقی كند، اما این گرم آغوشی ها تا سال ۱۳۲۶ بیشتر طول نكشید و وی از حزب توده خارج شد. «... به دنبال اتفاق نظر جماعتی كه ما بودیم - به رهبری خلیل ملكی- و رهبران حزب كه به علت شكست قضیه آذربایجان زمینه افكار عمومی حزب دیگر زیرپایشان نبود و به همین علت دنباله روی سیاست استالینی بودند كه می دیدیم كه به چه بواری می انجامید. پس از انشعاب یك حزب سوسیالیست ساختیم... تاب چندانی نیاورد و ما ناچار شدیم به سكوت...»

وی در دوره سكوت خود در واقع ساكت نبود، بلكه قلم او چنین خصلت و خصیصه ای نداشت كه ساكت باشد، قلمی كه ترجمه می كند، می نویسد و صاحب رأی ودیدگاه است، حتی در بدترین وضعیت هم ساكت نیست. وی نیز در این دوره به گفته خود برای فراگرفتن زبان فرانسه چند كتاب از فرانسه ترجمه می كند: «قمار باز» اثر داستایوسكی در سال ۱۳۲۷ و «بیگانه» نوشته «آلبركامو» را ترجمه و منتشر می كند. ضمن آنكه در سال ۲۷ مجموعه داستان «سه تار» را نیز چاپ كرد «سوء تفاهم» اثر آلبركامو را در سال ۲۹ ترجمه و عرضه می كند و اتفاقاً در این دوره است كه با همسرش -خانم سیمین دانشور- آشنا می شود و ازدواج می كند:«... در این دوره است كه زن می گیرم. وقتی كه از اجتماع بزرگ دستت كوتاه شد، كوچكش را در چاردیواری خانه ای می سازی. از خانه پدری به اجتماع حزب گریختن و از آنجا به خانه شخصی... از سال ۱۳۲۹ هیچ كاری به این قلم منتشر نشده كه سیمین اولین خواننده و نقادش نباشد و اوضاع همین جورهاست تا قضیه ملی شدن نفت و ظهور جبهه ملی و دكتر مصدق كه از نو كشیده می شوم به سیاست و از نو سه سال دیگر مبارزه...» وی بعد از سه سال فعالیت در جبهه ملی در سال ۱۳۳۲ از آن كناره می گیرد:«... به علت اختلاف نظر با دیگر رهبران نیروی سوم، ازشان كناره گرفتم و می خواستند ناصر وثوقی را اخراج كنند كه از رهبران حزب بود؛ و با همان «بریا» بازی ها. كه دیدم دیگر حالش نیست. آخر ما به علت همین حقه بازیها از حزب توده انشعاب كرده بودیم و حالا از نو به سرمان می آمد...»

به نظر می رسد كه دلبستگی های جلال به گروه ها و احزاب در فواصل سالهای مختلف پیش از آنكه دغدغه سیاست باشد، دغدغه حضور و عملی اجتماعی است. وی قبل از آنكه روشنفكر تئوری پرداز باشد، یك روشنگر عمل گرا بود و آموزه های تجربی و عملی او در طول دو دهه سبب شد كه آنگاه به باززایی اندیشه های خود بپردازد و تئوری های خود را عرضه دارد.

منش جلال به گونه ای بود كه گمان می كرد می تواند گم شده اش را در میان سازمان ها، گروه ها و احزاب و یا حتی بریدن از اندیشه های پدری جست وجو كند. وی در این تلاطم و كژ شدن های پیاپی در بستری آرام می گیرد كه ظاهرا آن چیزی كه به دنبالش بود نه درآن هیاهوها و بگیر و ببندها كه در جهان دیگر و مكانی خارج از آن وجود داشت.«... و همین جوریها بود كه آن جوانك مذهبی از خانواده گریخته و از بلبشوی ناشی از جنگ و آن سیاست بازیها سر سالم به در برده، متوجه تضاد اصلی بنیادهای اجتماعی ایرانیها شد با آنچه به اسم تحول و ترقی و در واقع به صورت دنباله روی سیاسی و اقتصادی از فرنگ و آمریكایی دارد مملكت را به سمت مستعمره بودن می برد و بدلش می كند به مصرف كننده نهایی كمپانیها و چه بی اراده هم...»

این سخن صریح جلال كه وی تضادهای اصلی در بنیادهای خانواده را لمس می كند و با آنها برخورد می كند به نوعی مانیفست تفكرات او محسوب می شود. قبض و بسط های فكری مداوم او به مدت حدود ۱۲ سال و كشمكش های او با صاحبان اندیشه آن زمان سبب شد جلال بتواند بخشی از تاریخ دو دهه پر كشمكش ایران را به همراه داشته باشد و اتفاقاً خود نیز از افراد همین قافله پرالتهاب باشد. جلال تا آخرین لحظات حیاتش معمولاً مسائل و موضوعاتی را كه در كشور می گذشتند زیر نظر داشت و در واقع به عنوان عنصری منفعل و واخورده با مسایل برخورد نمی كرد. تضادهای عمیق در جامعه ایران را در غربزدگی ایرانیان و استعمار غربیان می دانست و از اینكه روشنفكران بدون شناخت واقعیتها و رشته های تاریخی و سنتی خود رویكردی مشفقانه به غرب دارند نگران بود و بهترین راه برون رفت از این معضلات را رویكرد دوباره به سنت ها و اصالت های شرقی می دانست.


http://marvishertel.wordpress.com/2015/03/29/understand-heel-pains
سه شنبه 17 مرداد 1396 06:21 ق.ظ
I'm not sure why but this site is loading very slow for
me. Is anyone else having this issue or is it a
problem on my end? I'll check back later and see if the problem still exists.
emileeberg.blog.fc2.com
جمعه 13 مرداد 1396 12:05 ب.ظ
Wonderful beat ! I wish to apprentice whilst you amend your site, how could i subscribe for a weblog site?
The account helped me a acceptable deal. I were tiny bit familiar of this your broadcast provided vivid clear idea
shallowannex8354.jimdo.com
جمعه 6 مرداد 1396 07:32 ب.ظ
Thank you a lot for sharing this with all of us you really understand what
you're speaking approximately! Bookmarked. Kindly also visit my web site =).
We could have a link alternate contract among us
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 02:14 ق.ظ
I know this if off topic but I'm looking into starting my own blog
and was curious what all is required to get setup?

I'm assuming having a blog like yours would cost
a pretty penny? I'm not very web savvy so I'm not 100% certain. Any suggestions or advice would be greatly appreciated.
Cheers
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر