تبلیغات
علم - نمایش نامه
جمعه 16 بهمن 1388

نمایش نامه

   نوشته شده توسط: علی همایونی    

در ادامه ی مطالب علمیی که برای شما قرار داده ایم اینبار متن یک نمایش نامه ی انقلابی را برای بازدید کنندگان گرامی قار می دهیم

اشخاص بازی: پدربزرگ، پدر، پسر، مرد اول، مرد دوم

خلاصه نمایشنامه: زمان وقایع نمایشنامه سال 1357 در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی است.           مردی بازاری(پدر) که باستانی کار سابق است ـ به همراه پدرش(پدربزرگ)  در بنگاه معاملاتی تعطیل نشسته اند و بیرون تظاهرات مردم در جریان است. پسر مرد بازاری ابی، نیز بیرون است و پدر نگران اوست. پسر عکسی از امام را می آورد. پدر از زدن عکس به دیوار امتناع می کند. در میان شلوغیها مرد اول وارد بنگاه می شود. مرد اول جویای موضع سیاسی افراد است و آنها موضع خود را پنهان می کنند و مرداول نیز. پدر مرداول را به زیرزمین می برد. مرد دوم نیز وارد بنگاه می شود. به زودی مشخص  می شود مرد دوم انقلابی و مرد اول ساواکی است. ماموران امنیتی برای جستجو در بنگاه را می زنند، مرد دوم به کمک پسر و پدربزرگ مرد اول را درون گونی می گذارند و از در پشتی فرار می کنند. پدر دودل است. در لحظه آخر با سایرین همراه می شود.

«یک بنگاه معاملات درجه دو نظر را جلب می کند. سمت چپ در ورودی بنگاه  کرکره ای که اکنون پایین آورده شده است. در کنار آن، میز کار است با وسایل معمولی مثل تلفن، رادیوضبط و... سمت راست دری است که به آبدارخانه و منزل شخصی پدر منتهی می شود. در نزدیک آن، یک میز عسلی با چند صندلی چیده شده است. ]...[ در قسمت عقب صحنه، یک زورخانه قدیمی طراحی شده که در گوشه سمت راست آن «روی سکوی نسبتا بلندی، جایگاه مرشد با ضرب و زنگ به چشم     می خورد.‏» هنگامی که پدربزرگ قصد دارد عکس امام را بجای عکس شاه بر دیوار بنگاه نصب کند میان پدر و پدربزرگ این گفتگوها ردوبدل می شود:

پدربزرگ: بیا کمک کن عکس رو بزنیم دیوار.

پدر: حالا نه، بگذار هر وقت لازم شد. فعلا هیچی نباشه بهتره؛ چون آدم رو نه اینطرفی می دونن، نه اونطرفی.

پدربزرگ: ( اشاره به عکس) آدم خوبیه. قربون جدش برم!

پدر: کاش اینقدر یک دنده نبود و با اینها کنار می اومد تا اینهمه شلوغ پلوغی و کشت و کشتار راه نمی افتاد.

پدربزرگ: پس چرا نمی آی کمک کنی عکس رو بزنیم؟

پدر: گفتم فعلا نمی خواد. اینجوری هیچکس نمی تونه بگه ما کدوم طرفی هستیم.

پدربزرگ: این چه حرفی که می زنی؟ اونوقت می شیم چوب دوسرطلا. اینطرفیها فکر می کنن اونطرفیها فکر می کنن اینطرفی ایم.

پدر: فکر اونجاش رو هم کرده ام؛ باید زرنگ بود. اگر اونها اومدن اون عکس رو می زنیم، اگر اینها اومدن این عکس رو می زنیم. ما که دوتا عکس داریم. اینطوری هرکدومشون سوار کار بشن از ما نقطه ضعفی ندارند و مارو از خودشون می دونن.

پدربزرگ: پس الان کمک کن این عکس رو بزنیم، چون اینها دارن می آن.

پدر: حواست کجاست؟ تا وقتی که این در کرکره ای پایینه کسی عکس نمی بینه!

پدربزرگ: اینو بهش می گن «نون رو به نرخ روز خوردن.»

پدر: درسته! منم می خوام نون بخورم. می خوام با این نون، شکم تو و اون پسره و بقیه رو سیر کنم

گفتگوهای فوق به نحوی قابل باور بیانگر مواضع قشر نامبرده و تفاوت آن با سایر اقشار جامعه است. پدر در نهایت میان عملکرد شاه و امام هیچکدام را برنمی گزیند و شمایل امیرالمؤمنین را روی دیوار نصب می کند تا خطر را از سر خود دورکند.

پدر: اگر عکس حضرت رو اینجا بزنیم مشکل حل می شه. (به پسر) برو بیارش!

پدربزرگ: چطوری حل می شه؟

پدر: چون حضرت رو هم اینوریها قبولش دارن، هم اونوریها

پدر: گذشت اون موقع که مسجد جای دل وا شدن بود. می شد آدم با خدای خودش خلوت کنه. حالا شده جای سیاست.

پدربزرگ: من به سیاست کاری ندارم

مرد انقلابی (مرد دوم) را نیز چندان روشنفکر و غیرمتعصب نشان نمی دهد. مرد دوم اساسا به اصلاح افرادی مانند پدر و جذب آنها به خیل تظاهرکنندگان نیست و معتقد به حذف مخالف است.

پدر: من بی طرفم. نه می خوام به شما کمک کنم، نه به اونها.

مرد دوم: کمک نکردن به ما، کمک به اونهاست.

 پسر: دروغ می گه. اون به یارو شاهیه ]=مرد اول[ کمک کرد

پدر: (به پدر بزرگ ـ شکسته) دیدی گفتم اینها کاری می کنن که پسرا جلوی پدراشون وایسن؟ به من گفت دروغگو!

بنابراین او نیز جزمینگر، متعصب، خشونتطلب و رادیکال است. به طوری که این ویژگیها در جایی به اوج می رسد و به نحو عریان قابل لمس است.

پدر: من کافر نیستم. من پیرو علی هستم.

مرد دوم: جانم بفداش! اون اولین مسلمون بود و حکومتش، حکومت عدل؛ پس با هم همعقیده ایم.

پدر: نه، من همعقیده شما نیستم، شما افراطی هستید. علی کجا تو خیابونها تظاهرات می کرد؟

مرد دوم: زبونت رو گاز بگیر مرد! و گرنه جلوی پسرت توی دهنت می کوبم که دیگر هیچوقت نتونی اسم مولا رو اینطوری بزبون بیاری

 

پدر: می خواهی چه کار کنی نظر من با نظر شما متفاوت است .

پدر بزرگ : خجالت بکش اسلام را قبول داری آن موقع در جلوی ظالم نمی ایستی ؟

مرد دوم: کله شق بازی در نیاور اگر با نیایی....(در اینجا پدر در حرف مرد می پرد....)

پدر:اگر نیایم چی؟ مرا می کشید؟

پدر بزرگ : ای پسر بی حیا ( پدربزرگ به پسر و مرد پشت پنجره را نشان می دهد.)

پدر بزرگ : ساواکی ها دارن میان زود این ز در پشت در بریم .پسر تو خو میدونی می تونی با ما بیلییابا ن ساواکی تو گونی اینجا بمونی؟

( پدر اینجا دو دل است ولی تصمیم می کیرد با آن ها برود. آن ها از مغازه خارج می شوند.در هنگام خروج یکی از سربازان ساواک آن ها را می یند و به طرف آن ها شلیک می کند تیر مستقبمآ به پای پسر می خورد و پسر مجروح می شود.با ه بدبختی است آن ها فرار کرده ودر یک خانه مخفی می شوند.نقطه ی اوج دستان در اینجا است که پدر مرد دوم را در بغل گرفته و می کرید و می گوید من نیز همراه شمایم.)

 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر