تبلیغات
علم - برده داری8
جمعه 9 بهمن 1388

برده داری8

   نوشته شده توسط: علی همایونی    

از قانون گریزی تا برده داری مدرن

امروز عصر از هتل دراومدم که برم هم یه کمی گشت بزنم و هم نگاهی هم به مغازه های اطراف بندازم. رفتم کمی مغازه های مارک های معروف رو چرخیدم ولی علی رغم میل باطنی توانستم بر هوای نفس غلبه کنم و چیزی خرید نکنم! این دفعه به خودم قول داده ام که بیخودی خرید نکنم و برای اینکه به قولم عمل کنم کوچکترین چمدان رو با خودم ورداشته ام.
رفتم یه مغازه معروف و سری به بخش لوازم خانگی اش زدم. وااااااااااای که چه سرویس چینی های شیکی داره ولی خوشبختانه به خاطر خطر شکستن و همچنین سنگینیش نتونستم خودمو راضی کنم که بخرم.
بخش دیگه اش پتو و لحاف های لوکس بود. یه سری لحاف داره که از پر قوی اعلا تهیه شده و قیمتشم با توجه به کیفیتش به نظرم بد نیست. اینقدر از لحافاش خوشم اومده که حد و حساب نداره. باید دیگه سمت اون مرکز خرید نروم وگرنه حتما خودم 2-3 تا لحاف میکنم تو پاچه خودم. راستش با وجودی که گفتم قیمتش بدک نیست ولی اینقدر زیاد هست که روم نمیشه عدد و رقمش رو اینجا بگم.
سر راه که برمیگشتم هتل رفتم تو یه مغازه ای که در نگاه اول نوشیدنی فروشی بود. وارد که شدم یه صدای بوق منو چندین سانتی متری پرومد هوا. اولش فکر کردم مغازه بسته بوده و من مرتکب خطا شدم و باید معذرت خواهی کنم. نگاهی به دور و بر کردم. زن سیاه پوستی بی خیال عالم پشت صندوق نشسته . ازش پرسیدم مغازه بسته است؟ با زحمت تن گندشو کمی تکون داد و گفت روی در که زده باز است و اخماشو تو هم کرد! من که حس کردم به عنوان مشتری بهم بی احترامی شده با خشم به صاحب مغازه نگاهی کردم و با نگاه بهش فهموندم که پس داستان بوق از چه قراره؟! جوابی نداد و در عوض یه نگاه طلبکارانه بهم کرد! منم اهمیتی ندادم و نکاهی به قفسه ها کردم. 3-4 ردیف نوشیدنی الکلی و یه ردیف هم بطری های آب. نگاهی به بطری های آب کردم و هیچ مارکی برام آشنا نیومد. یه بطری بلند کردم و اطلاعاتش رو خوندم و دنبال قیمتش گشتم. هیچ جا قیمت نزده بود!! چند بار چک کردم که مطمئن بشم. بعد از زنه پرسیدم چنده؟ باز با همون نگاه طلبکارانه گفت یه دلار و هفتاد و پنج پنس. تو ذهنم سریع به پوند تبدیل کردم و پیش خودم گفتم اوکی. کلاه سرم نمیره پس. بطری رو برداشتم و نگاهی به یخچال ته مغازه کردم. چند نوع کیک خانگی اونجا بود. کنارشم چند تا خوراکی آشنا!! رفتم جلوتر و دقیق تر نگاه کردم دیدم شبیه پیراشکی های ایرانی هست و به انگلیسی هم همون نام پیراشکی رو براش نوشتن. خنده ام گرفت و جلوی خودمو گرفتم که زنه نیاد یه وقت دعوام کنه. همین طور که داشتم ذوق کردنم رو قورت میدادم خانم و آقائی هم وارد شدند و این دفعه بوق کذائی برای اونها هم به صدا در اومد. البته 2 بار و برای هر نفر یه بار. خانم و آقا که مثل من دست پاچه شده بودند یه نگاهی به همدیگه و یه نگاه پرسش گر هم به زن انداختند ولی هیچ توضیحی نبود! من که کم کم داشت قضیه برام هیجان انگیز میشد به خانم و آقا هه گفتم عجیبه این بوق؛ نیست؟ آقاهه تائید کرد و خانمه به زبانی که من نفهمیدم چیزی به شوهرش گفت و نگاه نامطمئنی هم به من انداخت. من یه سیب سرخ و یه موز هم برداشتم بدون اینکه از قیمت اطلاعی داشته باشم. خریدام رو گذاشتم جلوی زن فروشنده. خانم و آقا تقاضای یه نوع سیگار با طعم آلبالو دادند. زن چیزی بهشون داد.اونها هم دوتائی اول نگاهی به هم کردند و بعد پرسیدتد که آیا مطمئنه که محصول درستی رو بهشون داده. زن هم سیگار رو از دستشون گرفت و با عصبانیت پشت سیگار رو بهشون نشون داد و گفت این کلمه ای که اینجا نوشته به نگلیسی یعنی گیلاس. خانم و آقا که از برخورد فروشنده جا خورده بودند مردد بودند که اصلا خرید کنند یا نه. زن گفت چهار دلار میشه و من سریع باز تو ذهنم به پوند تبدیل کردم و پیش خودم گفتم چقدر سیگار تو امریکا ارزونه. من سیگاری نیستم البته ولی دیده ام چه قیمت های سنگینی برای دخانیات در مغازه های انگلیسی زده شده.

زن بدون اسکن کردن خریدهای من سریع قیمتها را زد تو ماشین و به من گفت هفت دلار. پرسیدم سیب و وموز جقدره مگه? با بی حوصلگی یه عددهائی رو گفت که من با جمع کردن قیمت آب دیدم به زور پنج دلار هم نمیشه. موضوع رو بهش گفتم و گفت مالیاتش هم هست. گفتم آها!! پول رو دادم و وقتی داشت بقیه رو پس میداد بهش گفتم در عقب مانده ترین کشورها هم قانون وضع شده که نام کالا و قیمت اون کاملا واضح و مشخص در مغازه باید موجود باشه که مشتری با توجه به اون خرید کنه و انتظار میره توی امریکا که میگن متمدن ترین و پیشرفته ترین کشور دنیاست این قانون ابتدائی در همه مغازه ها رعایت بشه. بعدشم بدون اینکه به زن فرصت توضیح دادنی بدم پرسیدم این کار شما که ارائه کالا بدون نام و قیمت واحد هست خلاف قانون نیست؟ زن باز با همان نگاه طلب کار گفت من صاحب این مغازه ام و برای کالائی که ارائه میدهم خودم قانون تعیین میکنم. حالا هم دلت می خواد خرید کن دلت هم نمی خواد خرید نکن! من که سنگ روی یخ شده بودم گفتم آها. متوجه شدم! و بدون تشکر و خداحافظی سریع از مغازه اومدم بیرون. از ترس اینکه شاید فروشنده به خاطر احساس مالکیت تام و قانون آزاد حمل اسلحه عشقش بکشه یه هفت خالی کنه به من و از شر سؤال کردنم آزاد بشه. از در که پامو گذاشتم بیرون باز اون بوق کذائی به صدا درآمد.

هنوزم که هنوزه دارم سعی میکنم دلائل احتمالی اون بوق رو پیدا کنم. یکیش ظاهرا شمارش ورود و خروج مشتری و اطمینان از صادق بودن قانون بقای جرم در حالت تعادل هست!! به همون تعدادی که آدم وارد میشه به همون تعداد هم باید خارج بشه! در غیر اینصورت زن فروشنده احتمالا با بوق هفت تیر تعادل رو به سیستم بر میگردونه! احتمال دیگه زنگ بیدار باش ورود مشتری برای فروشنده و همچنین زنگ بیدار باش برای مشتری هنگام خروج جهت اطمینان از سلامت عقل موقع ترک مغازه است! یه دلیل دیگه اینه که صاحب مغازه که همون زن سیاه پوست بود به دلیل احساس مالکیت مطلق نسبت به مغازه اش عشقش میکشید که زنگ یا هر چیز دیگه ای در ورودی مغازه اش به کار بذاره و به من مشتری یا دیگری هم ربطی نداره. با توجه به مشاهدات عسل بانو احتمال همین مورد اخیر بیشتر از دلایل دیگه است.

عجب سرزمینی هست این کشور. مملکت هر دم بیل که میگن یعنی همین. در سفر قبلی ام به امریکا که موفق به زیارت بخش وسیعی از شرق امریکا و به قول خودشونیها مرکز اینتلیجنت استیتس شدم مطمئن شدم که من منضبط اعصاب زندگی در این کشور بی در و پیکر رو ندارم. این سفر به غرب امریکا هم داره مهر تائیدی به برداشت قبلی ام میشه. فکر نمیکنم مرکز و شمال و جنوبش هم پخی (با عرض معذرت) باشه.
روز اول که در سان فرانسیسکو چرخیدم حس کردم در یه کشور شرق آسیا مثل تایوان و یا فیلیپین و حتی چین هستم که یه مشت چشم بادومی جون سخت با تمام توانشون کار میکنند که خدمات رسانی درست و به موفع باشه و آمریکائی ها مثل توریست به دید و بازدید مشغولند و مثل ارباب داره بهشون خدمت میشه. به شدت از این نوع برده داری مدرن متنفرم. در نیویورک و بوستون هم آش همین بود و کاسه همین. انگار رو پیشونی این بندگان خدا بیگاری حک شده که کشور خودشونو ول کرده اند و اومدن اینجا که سخت تر کار کنند. عجب اوضاع و بساطی شده این دنیا.

خواندن مطالب گوناگون و گاهاً عجیب در روزنامه ها و مطبوعات و سایت های مختلف حاکی از این است که  با منسوخ شدن برده داری در قرن نوزدهم و بیستم ، در قرن بیست و یکم ، شاهد شکل گیری انواع مختلفی از برده داری و استثمار افراد هستیم به این معنی که بعضی افراد،گروهها ، سازمان ها و وحتی کشور ها برای رسیدن به اهداف و خواسته های خود که اغلب ناشی از خودخواهی و لذت کامجویی و استثمار فردی است از دیگران سوء استفاده می کنند و این مهم بر اساس نقطه ضعف طرف مقابل و شناسایی هوشمندانه نیاز های فرد استثمار شده صورت می گیرد.به عنوان مثال ، در کشورهای اروپایی زنان ثروتمند واغلب مسن با شناسایی و دادن پول های کلان به بعضی از سیاهپوستان  تنومند و ورزیده ، آنان را به اروپا کشانده و از آنان حداکثر استفاده جنسی را برای تامین خواهش های جنسی خود می برند که از این طریق هم خود ، لذت های جنسی و نیاز های خود را بر طرف می کنند و هم فرد استثمار شده را به پول و مسکن و غذا می رسانند ودر حالت دیگر در مورد سوء استفاده و قاچاق گسترده دختران و زنان در سراسر دنیا  نیازی به توضیح نیست و همگان خود می دانند. که روزانه چه تعداد زن و دختر همانند برده در این دنیای خاکی خرید و فروش می شوند که متاسفانه در این آمار و ارقام ایران نیز بی نصیب نمانده و قاچاق دختران ایرانی به کشورهای حوزه خلیج فارس نمونه ای از این نوع  برده داری مدرن است.این شکل از برده داری در اصطلاح " برده داری جنسی" نامیده می شود...

با نگاهی دیگر، استفاده از جوانان و افراد فعال در گروهها، انجمن ها و سازمان هایی که با توجه به گرایش ها و شور و شوق دوران جوانی چه در زمینه ای مذهبی و اعتقادی، چه سیاسی، چه اقتصادی و ...بنا به گرایش و خواست صاحبان قدرت و پول و منفعت در دام این گروهها گرفتار شده و سالهای زیادی از ایام عمرخود را در راستای خواست و تامین منافع این سازمان ها هدر می دهند می تواند در قالب این نوع برده داری مدرن قرار بگیرد .همیشه در این جور مواقع،دیالوگ معروف و ماندگار فیلم نیمه ی پنهان برایم تداعی می شود.آنجا که محمد نیک بین(مسئول نشریه) به نیکی کریمی (دختر دانشجو و فعال سیاسی)می گوید(مضمون آن این است): برای رسیدن به خواسته ات، هدفت و آرمان هایت هر کاری که دوست داری انجام بده، مشت گره کن ،شعار بده ، بجنگ و حتی اگر نیاز بود جانت را هم در این مسیر و در راه رسیدن به هدفت از دست بده ولی همیشه سعی کن چشمانت را برای خودت نگه داری و همیشه با چشمان باز و با چشمان خودت به اطرافیان و وقایع نگاه کن نه با چشمان دیگران و از دریچه دید دیگران.

این دیالوگ نقل به مضمون..آنقدر جالب و قابل تامل است که مدت ها ذهن مرا به خودش مشغول کرده بود.این روزها دائماً به این نکته فکر می کنم که چقدر از جوانان ما خواسته یا نا خواسته در دام این گروهها یا سازمان ها قرار گرفته اند و از آنان برای پیشبرد اهداف و منافع پشت پرده تعدادی آدم (؟) خود خواه و سلطه طلب و استثمار گر استفاده شده است بدون اینکه خودشان بدانند چرا؟...

چرا حضور؟چرا شعار؟چرا موافقت؟چرا مخالفت؟چرا تبلیغ؟چرا سنگ فرد یا گروهی را به سینه زدن؟؟؟چرا؟؟؟نکته و سوال مهم تر اینکه آیا خود من هم تا کنون تحت تاثیر این شکل از برده داری قرار گرفته ام و چقدر از احساسات ، افکار ، عقاید ، گرایش ها و حتی ارتباطات من برای تامین خواسته های گروه ، سازمان و یا حتی دوستانی بوده است که در شرایطی حتی حاضر به قربانی کردن و نادیده گرفتن من هم بوده اند؟این سوال و مراجعه به خودم باعث ایجاد چرا های گوناگونی برای رفتارهای گذشته خودم و اطرافیانم می شود تا آنجا که برای خیلی از چرا هایم هنوز جوابی پیدا نمی کنم....

شما تا کنون این سوالات و چرا ها را از خودتان پرسیده اید؟به چه جوابی رسیده اید؟ از همه مهم تر آیا شما چشمانتان را برای خودتان نگه داشته اید؟؟


How do you grow?
دوشنبه 27 شهریور 1396 05:49 ق.ظ
This is a topic which is close to my heart... Many thanks!
Exactly where are your contact details though?
How do I stretch my Achilles tendon?
جمعه 3 شهریور 1396 12:34 ب.ظ
What's up, all the time i used to check web site posts here early in the dawn, as i like to gain knowledge of more and more.
Foot Pain
سه شنبه 17 مرداد 1396 06:31 ب.ظ
Quality posts is the important to attract the users to visit the website, that's what this
website is providing.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر